زنده تر از ما ...
سر بلند کرد و به عقب برگشت . با لحن شادی گفت : سلام مامانم خوبی کجایی؟
گفتم : تو غسالخونه ام .
بیل را رها کرد و از گودال قبر بالا آمد .آویزان گردنش شدم و بوسیدمش . او هم مرا بوسید .دست هایش را که تا چند لحظه پیش بیل می زدند ، گرفتم و به کف و پشت دستانش که از سختی و شدت کار قرمز و زمخت شده بود ، دست کشیدم . چند بار آنها را بوسیدم .بابا هی میگفت نکن.زشته جلوی مردم . بعد پرسید چکار میکنی اونجـا؟
گفتم : کار که زیاده شهدا خیلی اند.
باز پرسید: نمیترسی؟
گفتم اولش میترسیدم ولی حالا دیگه ترسم ریخته . با این حال یه وقتایی یه حالی میشم بهم میریزم .
گفت: این ها هم مثل ما انسانند. ترس نداره .اینها هم زنده بودند مثل ِ ما ، ولی الان زنده ترن . فرقمون اینه که اینها رفتند به دیار باقی و ما موندیم تو دنیای فانی ...
قسمتی از کتاب "دا" نوشته ی سیده زهرا حسینی





