X
تبلیغات
طلاییه

طلاییه

تو سبز رفتی ، من زرد ماندم

هفته ی دفـآع مقدس گــرامی بــآد....

شهــدا را یـآد کنید حتی بـآ صلــواتی ...

شهـدا نوشت:شرمنده ی همتون هستم شهــدا ....شرمندم.....اینجــآ فقط به حرمت پــآکیِ گذشته ام برپــآست...وگرنه من امــروز هیچم...دعـآ کنید عـآقبت بخیر شم ....

التمــآس دعــآ...


نوشته شده در پنجم مهر 1391ساعت 1:10 توسط لاله ی خونین| |

حضرت آقــآ

به شمــآ نمی شوَد دل نبستـــــ

برای شادی روح شهید علیرضایی یک صلوات ختم کنید...

التـِـمــآس دعـــآ


نوشته شده در یکم مرداد 1391ساعت 15:34 توسط لاله ی خونین| |


نمي دانم مادرت قصه ي پدر را كي به تو خـــواهد گفت!

وقتي كه تو هم براي خودت مصطفي اي شدي ...!

و آن روز تو هم باور داري كه پــــدر زنده است ...

و هــــنوز نفس مي كشد....

خـــدايا اين پسرك .....

پدر پسرك،  نيم نگــاهي...

فاتحه مع صلوات


نوشته شده در هفتم اسفند 1390ساعت 12:34 توسط لاله ی خونین| |

مگه نه اينكه زندگي بدون تو بدون عشقه 

مگه نه اينكه سجده روي خاك تو قانون عشقه

مگه نه اينكه هر كي كربلا ميره مديون عشقه 

مگه نه اينكه هر كسي شهيـــــــــد ميشه، مهمـــــون عشقه...



التمــــاس دعا..


نوشته شده در ششم آذر 1390ساعت 11:57 توسط لاله ی خونین| |

اينجا رو خاك گرفته...

ببخشيد همتون مخصوصا شما حاج همت..

دل منو خاك نگرفته دلمو غبـــــــار گرفته...

تا محرم ... 11 روز 

و من فقط 11 روز وقت دارم غبار را پاك كنم...

چه سخت است!


نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1390ساعت 1:5 توسط لاله ی خونین| |

هفته ی دفاع مقدس گرامی باد

شهید محبــــــوبم نیازمند یاری تو هستم ...به قلب من بیا


نوشته شده در ششم مهر 1390ساعت 11:39 توسط لاله ی خونین| |

خدایا!

چند وقتی بود که تو را گم کرده بودم

میان صداها و رنگ ها و آدم ها

در هیاهوهای برای هیچ

امروز دلم میخواهد من هم برایت آوازی بخوانم

اشک بریزم تا شاید لبخند بزنی

بگویم که چقدر دلم برایت تنگ شده بود!

راستی، آن روزها تو گم شده بودی یا من؟!


منبع:او بود که مرا ساخت


نوشته شده در یکم مهر 1390ساعت 1:27 توسط لاله ی خونین| |

خدایا ، چقدر بدبختم! چقدر بیچاره ام!

چه روزگار تیره و تاری دارم! ای درد ،ای غم بیا و سراپای وجودم را پر کن .

ای امید، ای آرزو مرا برای همیشه ترک کن!

ای مرگ بیا و مرا در سایه ی رحمت خود آرامش ببخش!

چه فلک زده ام! چه روسیاهم ! چقدر مغرور و
خودخواهم! چقدر خود را بزرگ می شمرم!

چه انتظارات بی جایی دارم! چه آرزو های دور و دراز!

چه امید های بی اساس!

چه خواسته های غیر قابل تصور!

انسانی گناهکارو روسیاه ، ومغرور ...

اوه خدا چقدر بدبختم!

چقدر بیچاره ام!این خاک تیره بی مقدار که

برای دو روزی به حرکت افتاده است ،چه جسوراه و خودخواهانه زمین و آسمان و زمان را تیول خود می پندارد!

و چه مغرورانه همه ی وجود را برای خود می شمرد!و زندگی خود را ابدی تصور می کند!

هیهات که چه بیچاره و بدبخت است این انسان ، این انسان ضعیف و پست و گناهکار ، این انسان مغرور و زیاده طلب که جز خودخواهی و خود بینی چیزی کسب نکرده است!

خدایا مرا ببخش چقدر شرمنده ام ،

از پستی و بدبختی خود راه فراری نمی یابم!

خـــــــــدایا،ضعف و بدبختی خود را به درگاهت شفیع می آورم .

خــــــــدایا، دل شکسته ام را صادقانه تقدیمت می کنم.

_________________________________

پی نوشت:سلام این از بهترینای شهید چمران بود برام امیدوارم استفاده کنید.

پی نوشت: شوق پرواز، قسمت اولشو که سعادت نداشتم ببینم.نمی دونم چرا اما دل شوره می گیرم حتی وقتی تبلیغ این سریالو می بینم.شهدا اگه دارم کج میرم تو رو به خدایی که براش جون دادید نذارید...

التماس دعا


نوشته شده در چهاردهم شهریور 1390ساعت 15:38 توسط لاله ی خونین| |

یک سال و نیم ...بی سعادتی گریبان من را هم گرفت.

فراموش کردم درد دل هایم را به کجا می آوردم.و به چه کسانی می سپردم

درد هایم را نیز از یاد بردم..

اما امروز می خواهم به یاد بیاورم ... پروانگی هایتان را و زار زدن هایم را برای آمدنتان به خوابم.

اگر اغراق نکنم و نگویم خیلی بد شدم ، نمی توانم بگویم بهتر بودم... لمس می کردم بی خبریم را...

حاج ابراهیم هنوز طلاییه را ندیده ام .طبیعی است منی که سعادت نوشتن در اینجا را از دست داده بودم دیگر

انتظار طلاییه و شلمچه و فکه را چه است؟؟

دوباره می خواهم پیدا شوم..

________________________________________________

پ.ن:از همه ی کسایی که اومدن اینجا ولی من هنوز نرفتم خدمتشون عذر می خوام.

پ.ن:اینجا من کاری نمی کنم.فقط می نویسم،متعلق به شهداست.



نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 23:46 توسط لاله ی خونین| |

هنوز تمام نشده

 

 پ.۱:سلام باز هم درست نشد که برم .

التماس دعا . . .

۲۶/۲/۸۸:

سلام دوستان عزیزم ممنون از همدردیاتون خیلی به بعضی از نظرات فکر کردم.

بله تو هر کاری حکمتی هست.راستی چند رو پیش رفتم نمایشگاه کتاب.کلی کتاب درباره ی حاج همت گرفتم.نیمه ی پنهان ماه رو که شاید خیلیاتون خونده باشید.

یه متن زیبا در مورد حاج همت از تش انتخاب کردم.

 

 

این پیچک ستم پیشه ای که به آرامی بر انام درختان تنومند حلقه میزند و خشک می کند و خود همچنان به طراوت خویش می ماند و بالا می رود ٬چیست؟

درخت ٬ این پاسدار خسته است که شب ها  با سر و روی خاکی و پاهای گل گرفته به خانه باز می گردد و در قلب همسرش آن همه غرور و محبت و غم جمع می شود که حتی از گفتن کلمه ای باز می ماند.

آن درخت رو به زردی ٬ این مرد است که او را بعد از آزادی شهر ٬ ضعیف و از حال رفته و بی هوش ٬به خانه اش می رسانند.

پیچک محبتی که تسخیر می کن رحم نمی کند.زرد و ضعیف میکند و خود هم چنان با طراوت                 و خیال انگیز قد می کشد . و بالا می رود.

چشمان زیبای همت ر وداع تر میشوند  لب هایش از دردی پنهان بر هم فشرده می شود تا دل بکند و شیره ی جانش را ذره ذره در طراوت و شادابی عشقی که به گردنش حلقه زده است رها کند.

.

ی نوشت امروز:خیلی خدا رو شکرمیکنم نمی دونم اگه شهدا رو نداشتم الان کی بودم و چی بودم و چطور زندگی می کردم.

التماس دعا


نوشته شده در هفدهم فروردین 1389ساعت 15:9 توسط لاله ی خونین| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin