مگه نه اينكه سجده روي خاك تو قانون عشقه
مگه نه اينكه هر كي كربلا ميره مديون عشقه
مگه نه اينكه هر كسي شهيـــــــــد ميشه، مهمـــــون عشقه...

التمــــاس دعا..
شهدا از ياد رفتــ ـــ ــــه اند نه ، نمي خواهم مطمئنم بگويم ....
دارند از يادها مي روند...
آخ چه زخمي شود وقتي كاملا بروند...حتي از ياد...
خدايـــــــا خودت نگذار....
اينجا رو خاك گرفته...
ببخشيد همتون مخصوصا شما حاج همت..
دل منو خاك نگرفته دلمو غبـــــــار گرفته...
تا محرم ... 11 روز
و من فقط 11 روز وقت دارم غبار را پاك كنم...
چه سخت است!

هفته ی دفاع مقدس گرامی باد
شهید محبــــــوبم نیازمند یاری تو هستم ...به قلب من بیا

خدایا!
چند وقتی بود که تو را گم کرده بودم
میان صداها و رنگ ها و آدم ها
در هیاهوهای برای هیچ
امروز دلم میخواهد من هم برایت آوازی بخوانم
اشک بریزم تا شاید لبخند بزنی
بگویم که چقدر دلم برایت تنگ شده بود!
راستی، آن روزها تو گم شده بودی یا من؟!
منبع:او بود که مرا ساخت
خدایا ، چقدر بدبختم! چقدر بیچاره ام!
چه روزگار تیره و تاری دارم! ای درد ،ای غم بیا و سراپای وجودم را پر کن .
ای امید، ای آرزو مرا برای همیشه ترک کن!
ای مرگ بیا و مرا در سایه ی رحمت خود آرامش ببخش!
چه فلک زده ام! چه روسیاهم ! چقدر مغرور و
خودخواهم! چقدر خود را بزرگ می
شمرم!
چه انتظارات بی جایی دارم! چه آرزو های دور و دراز!
چه امید های بی اساس!
چه خواسته های غیر قابل تصور!
انسانی گناهکارو روسیاه ، ومغرور ...
اوه خدا چقدر بدبختم!
چقدر بیچاره ام!این خاک تیره بی مقدار که
برای دو روزی به حرکت افتاده است ،چه جسوراه و خودخواهانه زمین و آسمان و زمان را تیول خود می پندارد!
و چه مغرورانه همه ی وجود را برای خود می شمرد!و زندگی خود را ابدی تصور می کند!
هیهات که چه بیچاره و بدبخت است این انسان ، این انسان ضعیف و پست و گناهکار ، این انسان مغرور و زیاده طلب که جز خودخواهی و خود بینی چیزی کسب نکرده است!
خدایا مرا ببخش چقدر شرمنده ام ،
از پستی و بدبختی خود راه فراری نمی یابم!
خـــــــــدایا،ضعف و بدبختی خود را به درگاهت شفیع می آورم .
خــــــــدایا، دل شکسته ام را صادقانه تقدیمت می کنم.
_________________________________
پی نوشت:سلام این از بهترینای شهید چمران بود برام امیدوارم استفاده کنید.
پی نوشت: شوق پرواز، قسمت اولشو که سعادت نداشتم ببینم.نمی دونم چرا اما دل شوره می گیرم حتی وقتی تبلیغ این سریالو می بینم.شهدا اگه دارم کج میرم تو رو به خدایی که براش جون دادید نذارید...
التماس دعا
فراموش کردم درد دل هایم را به کجا می آوردم.و به چه کسانی می سپردم
درد هایم را نیز از یاد بردم..
اما امروز می خواهم به یاد بیاورم ... پروانگی هایتان را و زار زدن هایم را برای آمدنتان به خوابم.
اگر اغراق نکنم و نگویم خیلی بد شدم ، نمی توانم بگویم بهتر بودم... لمس می کردم بی خبریم را...
حاج ابراهیم هنوز طلاییه را ندیده ام .طبیعی است منی که سعادت نوشتن در اینجا را از دست داده بودم دیگر
انتظار طلاییه و شلمچه و فکه را چه است؟؟
دوباره می خواهم پیدا شوم..
________________________________________________
پ.ن:از همه ی کسایی که اومدن اینجا ولی من هنوز نرفتم خدمتشون عذر می خوام.
پ.ن:اینجا من کاری نمی کنم.فقط می نویسم،متعلق به شهداست.
هنوز تمام نشده

پ.۱:سلام باز هم درست نشد که برم .
التماس دعا . . .![]()
![]()
![]()
![]()
۲۶/۲/۸۸:
سلام دوستان عزیزم ممنون از همدردیاتون خیلی به بعضی از نظرات فکر کردم.
بله تو هر کاری حکمتی هست.راستی چند رو پیش رفتم نمایشگاه کتاب.کلی کتاب درباره ی حاج همت گرفتم.نیمه ی پنهان ماه رو که شاید خیلیاتون خونده باشید.
یه متن زیبا در مورد حاج همت از تش انتخاب کردم.

این پیچک ستم پیشه ای که به آرامی بر انام درختان تنومند حلقه میزند و خشک می کند و خود همچنان به طراوت خویش می ماند و بالا می رود ٬چیست؟
درخت ٬ این پاسدار خسته است که شب ها با سر و روی خاکی و پاهای گل گرفته به خانه باز می گردد و در قلب همسرش آن همه غرور و محبت و غم جمع می شود که حتی از گفتن کلمه ای باز می ماند.
آن درخت رو به زردی ٬ این مرد است که او را بعد از آزادی شهر ٬ ضعیف و از حال رفته و بی هوش ٬به خانه اش می رسانند.
پیچک محبتی که تسخیر می کن رحم نمی کند.زرد و ضعیف میکند و خود هم چنان با طراوت و خیال انگیز قد می کشد . و بالا می رود.
چشمان زیبای همت ر وداع تر میشوند لب هایش از دردی پنهان بر هم فشرده می شود تا دل بکند و شیره ی جانش را ذره ذره در طراوت و شادابی عشقی که به گردنش حلقه زده است رها کند.
.
ی نوشت امروز:خیلی خدا رو شکرمیکنم نمی دونم اگه شهدا رو نداشتم الان کی بودم و چی بودم و چطور زندگی می کردم.
التماس دعا

ای دل آرام بگیر ! می دانم که دیگر توان دوری از حسینیه ی حاج همت را نداری... نوایی می شنوم کسی می گوید : وضو در فرات نماز در کربلا ...
آری همین بود انگار .... حس غریب دلم را به که بگویم ؟ حسی که از غربت طلائیه بر دلم جا مانده ... حسی که بی تابم می کند برای غروب طلائیه ... برای آسمان طلائیه دلتنگم ...
طلائیه ! از فراز همه روزهای که بر تو گذشت، بر من ببار و تشنگی این دل در کویر مانده را فرو نشان.
می خواهم در تو جاری شوم، می خواهم رمز شکفتن و پرواز را از تو بیاموزم و بدانم بر شانه های زخمی تو چه دلهایی که آشیان نکرده اند.
طلائیه ! می گویند «همت» از همین نقطه آسمانی شده است، عاشقی که در پی لیلای شهادت در بیابانهای زخم خورده ی طلائیه مجنون شد. من امروز آمده ام رد پای او را تا افق های بی نهایت و در امتداد عشق جست و جو کنم. اینجا عطر او لحظه ها را پر کرده است و دست هایش هنوز مهربانی را منتشر می کند.
طلائیه! من از سکوت رازآلودت درسها آموخته ام ! با من سخن بگو !!!
حاج همت . . .!یعنی منم میتونم به خاک طلاییه دست بزنم؟![]()
امروز برای شهداء وقت نداریم / ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است / ما بهر ملاقات
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما / اندازه یک قبله دعا وقت
در کوفه تن ، غیرت ما خانهنشین است / بهر سفر کرب و بلا
تقویم گرفتاری ما پر شده از زرد/ ای سرخ ، گل لاله
هرچند که خوب است شهیدانه بمیریم / خوب است ، ولی حیف که ما وقت نداریم

